| شب
بود و ماه
و اختر و شمع
و من و خيال |
| خواب
از سرم به
نغمه مرغي
پريده بود |
| در
گوشه اتاق
فرو رفته
در سکوت |
| روياي
عمر رفته
مرا پيش ديده
بود |
| در
عالم خيال
به چشم آمدم
پدر |
| کز
رنج چون کمان
قد سروش خميده
بود |
| موي
سياه او شده
بود اندکي
سپيد |
| گفتي
سپيده از
افق شب دميده
بود |
| از
خود برون
شدم به تماشاي
روي او |
| کي
لذت وصال
بدين حد رسيده
بود |
| دستي
کشيد بر سر
و رويم به
لطف و مهر |
| يکسال
ميگذشت پسر
را نديده
بود |
| ياد
آمدم که در
دل شبها هزار
بار |
| دست
نوازشم به
سر و رو کشيده
بود |
| چون
محو شد خيال
پدر از نظر
مرا |
| اشکي
به روي گونه
زردم چکيده
بود |
| |
| شعر از سياوش کسرايي |