ملای متقلب

روزی ملانصرالدین بیمار شد و در بستر بیماری افتاد. ملا با اینکه امیدی به زنده ماندن نداشت به عیالش گفت: ای زن! برو لباسهای قشنگت را بپوش و حسابی خودت را آرایش کن و بیا پیش من بنشین. زن گفت: یعنی چه؟ تو آنقدر حالت بد است که اگر من چنین کاری بکنم همه فکر می کنند که من منتظر مرگت هستم. ملانصرالدین گفت: ای زن! من که می دانم خوشحال می شوی، بگذار دیگران هر طور می خواهند فکر کنند اما من می خواهم وقتی عزراییل آمد جانم را بگیرد از تو خوشش بیاید و به جای من تو را با خودش ببرد آن دنیا.

تعداد دفعات بازدید: 395