تار زدن

آخر شب بود و ملانصرالدین با نوکرش داشت از جایی بر می گشت. در راه بازگشتن چند تا دزد دید که به جان قفل دکانی افتاده اند و می خواهند آن را باز کنند. ملانصرالدین از ترس دزدها خودش را به کوچه علی چپ زد و با عجله از کنار آنها رد شد. نوکر ملا خودش را به ملا رساند و گفت: آقا شما صدای خش خشی را نشنیدید؟ ملانصرالدین گفت: چرا شنیدم. نوکر گفت: نمی دانید صدای چی بود؟ ملانصرالدین گفت: چرا عده ای نشسته بودند و داشتند تار می زدند. نوکر پرسید: پس چرا صدای تار زدنشان در نمی آمد؟ ملا جواب داد: صدای این جور تارها بعدامی آید.

تعداد دفعات بازدید: 348