نیروی جوان

روزی ملانصرالدین و دوستان قدیمی اش دور هم نشسته بودند و از این در و آن در حرف می زدند. صحبت به دوران جوانی کشیده شد، رفقای ملا با آه و افسوس از نیروی جوانی خودشان تعریف کردند و از ضعف پیری شروع به نالیدن کردند. ملانصرالدین گفت: راستش را بخواهید من از این بابت هیچ گله و شکایتی ندارم چون هنوز هم به همان اندازه قدیم زور و بازو دارم. رفقای ملا پرسیدند: بارک الله به تو چطور زور بازویت را حفظ کرده ای؟ ملانصرالدین گفت: از زمان جوانی در خانه ما سنگ گنده ای افتاده لب چاه که در همان جوانی نمی توانستم تکانش بدهم. همین چند روز پیش باز هم رفتم سراغش و هر چه زور زدم باز از جایش تکان نخورد این بود که فهمیدم با ایام جوانی ام هیچ فرقی نکرده ام و زورم ذره ای کم و زیاد نشده است.

تعداد دفعات بازدید: 322