فضولی ملانصرالدین

روزی ملانصرالدین زیر درخت گردویی نشسته بود و عمامه اش را در آورده بود و داشت استراحت می کرد. در کنار او جالیزی بود و هندوانه های بزرگی در آن کاشته بودند. ملا با خودش گفت: خدایا چقدر کارهای تو هم عجیب است. هندوانه به این بزرگی را در این جالیز کوچک درست می کنی و گردو به این کوچکی را روی درختی به این بزرگی.در همین حین گردویی از درخت کنده شد و محکم به سر ملا کوبیده شد. ملا زود بلند شد عمامه اش را روی سرش گذاشت و با ناراحتی گفت: خدایا غلط کردم دیگه از این فضولی ها در کار تو نمی کنم چون معلوم نیست اگر جای این گردو، هندوانه را روی درخت کاشته بودی چه مصیبتی من باید می کشیدم.

تعداد دفعات بازدید: 445