لحاف ملانصرالدین

یک شب زمستانی که هوا بسیار سرد بود ملانصرالدین در خانه اش خوابیده بود که یک دفعه داد و قال زیادی از توی کوچه بلند شد. ملانصرالدین پاشد و لحافش را دور خودش پیچید و رفت توی کوچه که دزدی مثل برق از راه رسید و لحاف ملا را از سرش ورداشت و پاگذاشت به فرار. ملانصرالدین تا اوضاع را این طوری دید زود برگشت خانه. زنش پرسید: این همه دعوا و داد و قال برای چی بود؟ ملا جواب داد: چیزی نبود! دعوا برای لحاف من بیچاره بود.

تعداد دفعات بازدید: 546