یادگاری گرانبها

روزی فقیری از ملا طلب مرحمت کرد، ملا شلوار پاره پوره ای را به او بخشید و گفت: این یادگار پدر خدا بیامرز من است و با اینکه برایم خیلی عزیز است آن را به تو می بخشم و از خدا می خواهم صد برابر آن را به من عوض بدهد. فقیر بیچاره نگاهی به شلوار پاره انداخت و گفت: خدا رحمت کند پدر بزرگوارتان را، عمرش به دنیا کوتاه بود، معلوم نیست چند سال دیگر می توانست این شلوار را بپوشد. جناب ملا! اگر اجازه بدهید این یادگاری گرانبها را از من بگیرید و به جای آن یک پول سیاه به من بدهید، هم من خوشحال می شوم و هم شما یادگاری پدر مهربانتان را حفظ می کنید.

تعداد دفعات بازدید: 308