حالت مرگ

روزی ملا نصرالدین از رفیقش پرسید: آهای رفیق! زمانی که آدم می میرد چه حالتی برایش پیش می آید. رفیقش گفت: دست و پاهایش مثل یخ سرد می شود. چند روزی گذشت تا اینکه یک روز زمستان که هوا خیلی سرد بود، ملانصرالدین رفته بود جنگل تا هیزم برای اجاقشان بیاورد و دست و پاهایش مثل یخ سرد شده بود و پیش خود فکر کرد که مرده و دراز به دراز روی برفها خوابید. طولی نکشید که چند تا گرگ از راه رسیدند و الاغ ملا را دوره کردند.ملا سرش را از روی برفها بلند کرد و رو به گرگها گفت: حالا یک الاغ چاق و چله و صاحب مرده پیدا کرده اید معطل چی هستید؟ بروید جلو و دلی از عزا درآورید.

تعداد دفعات بازدید: 275