روزگار غدار

روزی ملانصرالدین دو زانو سر قبری نشسته بود و با سوز و گداز گریه می کرد و هی می گفت: چرا مردی و من را تنها گذاشتی و رفتی؟ آشنایی از آنجا می گذشت دلش به حال او سوخت و با دلسوزی گفت: این قدر بی طاقت نباش. رسم روزگار است به کسی رحم و شفقت نمی کند. ملانصرالدین گریه کنان گفت: آخر ستمکاری هم اندازه دارد. عابر پرسید: خدا رحمتش کند، با شما چه نسبتی داشت؟ ملانصرالدین با غصه گفت: شوهر اون زنم بود.

تعداد دفعات بازدید: 313