خودش میداند

روزی ملا دید گاوی در مزرعه اش می چرد ، چوبش را برداشت و به دنبال گاو دوید اما هرچه می دوید به گاو نمی رسید. چند روز بعد ملانصرالدین به بازار رفت ودید مردی همان گاو را به بازار آورده است تا بفروشد. ملانصرالدین بی معطلی با مشت و لگد به جان گاو افتاد. صاحب گاو ناراحت شد و گفت : آهای مردک چه کار میکنی ؟ ملا گفت : تو حرف نزن ! او خودش میداند موضوع از چه قرار است که کتک می خورد و صدایش هم در نمی آید .

تعداد دفعات بازدید: 315