دزد نان

روزی پسر ملانصرالدین نشسته بود کنار رودخانه و نان می خورد ناگهان تکه های نانش از دستش افتاد توی رودخانه . پسر سرش را خم کرد و تصویر خودش را که نان در دهان دارد در آب دید و ترسید و دوان دوان پیش پدر رفت و گفت : پدر جان پسری در رودخانه نانم را گرفته و پس نمی دهد . ملا با شنیدن حرف پسرش خود را با عجله به آب رساند و به رودخانه نگاه کرد و توی آب تصویر خودش را دید و گفت : ای احمق ! تو از این ریش سفیدت خجالت نکشیدی که نان پسرم را گرفته ای و خورده ای ؟

تعداد دفعات بازدید: 300