شنا کردن

روزی ملانصرالدین کنار استخر آبی ایستاده بود و آه می کشید. یکی از دوستانش گفت: ملا چرا این قدر ناراحتی؟ ملا گفت: مگر تو نمی دانی؟ چند سال پیش زن اولم افتاد توی همین استخر و غرق شد. رفیق ملانصرالدین گفت: گذشته ها گذشته، دیگر فکرش را نکن. در عوض زن قشنگ تر و بهتری نصیبت شده. ملانصرالدین گفت: من هم برای همین ناراحتم وآه می کشم، چون این یکی برعکس اولی اصلاً علاقه ای به شنا ندارد.

تعداد دفعات بازدید: 269