فکر بکر

روزی ملانصرالدین بالای منبر معطل مانده بود که این دفعه برای مردم چه بگوید. در این هنگام صدای زنگ شترهای کاروانی که از جلوی مسجد می گذشت به گوشش رسید. ملانصرالدین دستی به ریشش کشید و گفت: ایهالناس! خدا را شکر کنید که به شتر پر و بال نداده است وگرنه می پرید بر بام خانه هایتان و روی آن می نشست و سقف را بر سرتان خراب می کرد.

تعداد دفعات بازدید: 320