اسم اعظم

در یکی از شبهای تابستان ملانصرالدین همراه عیالش بر روی پشت بام خوابیده بود. ناگهان ملا متوجه شد که دزدی آمده و می خواهد وارد خانه آنها شود. ملا بدون توجه به دزد شروع کرد به حرف زدن با عیالش و گفت: راستی عیال، دیشب در پشت بام بسته بود، نپرسیدی چطور خودم را به حیاط رساندم. عیال ملا پرسید: نه! چه جوری رفتی؟ ملانصرالدین گفت: خیلی راحت، نام اعظم را خواندم و از مهتاب گرفتم و پریدم توی حیاط. ملا بعد الکلی چیزی را به عنوان نام اعظم خواند. دزد هم شاد و خوشحال نام اعظم را برد و چنگ در مهتاب انداخت و پرید توی حیاط. اما تا پرید توی حیاط افتاد و دست و پایش شکست. ملا به عیالش گفت: پاشو چراغی بیاور، ببینم نام اعظم چه کار کرده . دزد از توی حیاط فریاد زد و گفت: حضرت اجل، کاری کرده که من چند روز با دست و پای شکسته مهمان خانه شما باشم.

تعداد دفعات بازدید: 282