افسوس جوانی

روزی ملانصرالدین پایش را روی رکاب اسب رهواری گذاشت و خواست تا از او سواری بگیرد. اما هر چه تقلا کرد نتوانست، بنابراین با صدای بلند از شجاعتهای زمان جوانیش تعریف کرد و افسوس خورد. بعد زیر چشمی دور و برش را نگاه کرد و وقتی دید کسی آن نزدیکیها نیست، زیر لبی گفت: خودمانیم ها! توی جوانی هم هیچ عددی نبودیم.

تعداد دفعات بازدید: 333