درد بی علاج

یک شب ملانصرالدین مهمان کدخدای ده بود. شام مفصلی آوردند و ملا با اشتهای زیاد همه را خورد. ملا که حسابی سنگین شده بود در کنار بچه کدخدا که در رختخواب کناری خوابیده بود، به خواب رفت. نیمه های شب بود که ملا تنگش گرفت. خواست به مستراح برود که دید در حیاط سگ درشت هیکلی را بسته اند و هر لحظه منتظر است تا او را بگیرد. از ترس به اتاق برگشت اما دیگه طاقت نداشت. رفت و در رختخواب بچه خودش را راحت کرد. صبح که زن کدخدا داشت رختخواب بچه را جمع می کرد متوجه شد که بچه جایش را خیس کرده است. نگران شد و رو به شوهرش کرد و گفت: مرد فکر می کنم که طفلک ناخوش شده است. باید دردش را علاج کنیم. ملا گفت: تا زمانی که مهمان شام مفصل بخورد و سگ هاری نیز در حیاط داشته باشید دردش بی علاج می ماند.

تعداد دفعات بازدید: 340