بوی آتش

یک روز که ملانصرالدین خیلی گرسنه اش بود آرزو کرد که ای کاش یک کاسه آش گرم داشت و تا ته آن را می خورد. در همین موقع در خانه ملا را زدند. ملا با اکراه پاشد و رفت در را باز کرد و دید پسر همسایه کاسه به دست ایستاده پشت در. ملانصرالدین گفت: چیه، چی می خواهی؟ پسر کاسه خالی را به ملا نشان داد و گفت: مادرم سلام رساند و گفت اگر آشتان پخته شده یک کاسه هم به ما بدهید. ملا با تعجب سری تکان داد و گفت: جل الخالق! عجب دوره زمانه ای شده، همسایه ها حتی آرزوی آدم را هم بو می کشند.

تعداد دفعات بازدید: 302