انتظار بی جا

روزی ملانصرالدین می خواست به مستراح برود . پشت در مستراح که رسید چند بار اهن و اوهن کرداما جوابی نشنید. یواش در را باز کرد و رفت تو ، اما دید که هیچکس توی مستراح نیست. با عصبانیت گفت: ای بابا، تو که اینجا نیستی چرا زودتر اطلاع ندادیتا من هم انقدر سر و صدا نکنم و منتظر نمانم.

تعداد دفعات بازدید: 411