تهدید

روزی ملانصرالدین از دهی می گذشت که دزدی آمد و خورجین او را برد. ملا اهالی ده را جمع کرد و با داد و فریاد گفت: زود دزد خورجین من را پیدا کنید وگرنه کاری می کنم که نباید بکنم.ترس افتاد تو دل دهاتیها و همه را از او گرفتند و دادند به ملا. ملانصرالدین خیلی خوشحال شد. خورجین را از انداخت روی خرش و سوار شد که برود. یکی پرسید: جناب ملا! اگر خورجینت پیدا نمی شد می خواستی چکار بکنی؟ ملانصرالدین خرش را هی کرد و گفت: گلیم کهنه ای را که در خانه داشتم پاره می کردم و با آن خورجین دیگری درست می کردم.

تعداد دفعات بازدید: 286