زمان مرگ ملا

روزی ملا روی شاخه درخت بلندی نشست و مشغول بریدن همان شاخه شد.آشنایی ملا را بالای درخت دید و فریاد زد: آهای ملا! این کار را نکن، از اون بالا پرت می شوی ها! ملانصرالدین به حرف رفیقش گوش نکرد و به کارش ادامه داد و مدت زیادی نگذشته بود که از اون بالا پرت شد پایین. با بدنی کوفته و زخمی دوید دنبال رفیقش داد کشید: آهای صبر کن ببینم تو از کجا فهمیدی که پرت می شوم پایین. حالا که اینطور شد باید به من بگویی که من کی می میرم. دوست ملا که دید ملانصرالدین ول کن نیست گفت: تو موقعی می میری که الاغت بالای تپه است و زیر بار سنگین هیزم دوبار پشت سرهم با صدای بلند عرعر کند. مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه یک روز ملانصرالدین هیزم زیادی بار الاغش کرد و داشت از بالای تپه می گذشت، الاغش پشت سرهم دوبار با صدای بلند عر عر کرد. ملانصرالدین گفت: ای داد بیداد! بالاخره عمر من هم به سر آمد و موقع مرگم فرا رسیده و همان جا دراز به دراز خوابید و چشمانش را بست. چند ساعتی گذشت بعد عده ای از دوستانش ملا را دیدند و او را در تابوت گذاشتند و راهی قبرستان شدند. در بین راه بر سر یک دو راهی عزاداران ایستادند و شروع به بحث کردند که از کدام طرف بروند تا زودتر به قبرستان برسند.بگو مگوی عزاداران طولانی شد. دراین بین، ملانصرالدین که حوصله اش سر رفته بود سرش را از تابوت بیرون آورد و گفت: چرا این قدر طول می دهید؟ همه میدانید که راه دست چپ نزدیکتر است. خود من هم همیشه شبهای جمعه از این راه می رفتم.

تعداد دفعات بازدید: 299