پیشگیری

ملانصرالدین مقداری خرده نان توی توبره ای ریخته بود و مشت مشت از آن را اطراف خانه اش می ریخت که یک دفعه مردی از راه رسید و از او پرسید: ملا! چکار می کنی؟ ملانصرالدین جواب داد: اینها را اینجا می ریزم که هیچ پلنگی این دور و بر پیدایش نشود. مرد گفت: ما که در اینجا شیر و پلنگی نداریم. ملا گفت: بعد از ریختن این همه خرده نان مگر چیز دیگری غیر از این انتظار داشتی!

تعداد دفعات بازدید: 454