خر قاضی

یک روز ملانصرالدین خرش را گم کرد. رفیقی به او رسید و گفت: ملا دنبال چه کسی می گردی. ملا گفت: والله خرم گم شده و دارم پی او می گردم. مرد برای آنکه کمی سر به سر ملا بگذارد به شوخی گفت: خرت را در جایی دیدم که قاضی شده بود. ملانصرالدین گفت: راست می گویی من گفتم بالاخره این خر من برای خودش کسی می شود چون هر بار که من درس می دادم او سرش را به طرف ما می گرفت و با دقت به حرفهای من گوش می داد.ملا فردای آن روز افسار خر و کمی جو برداشت و به همان محل رفت. به سمت قاضی رفت و جو را نشان او داد و گفت: خر عزیزم بیا غذایت را بخور بعد نزدیک تر رفت و افسار را به گردن قاضی انداخت و او را کشید. مردم به سمت ملا آمدند و گفتند: ملا این کارها از تو بعید است این چه کاری است که می کنی. ملا گفت: تقصیر این شهر بی قانون است که خر مرا به زور قاضی کرده اند.

تعداد دفعات بازدید: 540