روزی نا حق

ملا داشت برای خودش جوجه ای را کباب می کرد که یک دفعه در باز شد و سه چهار نفر از دوستانش مثل اجل معلق ریختند توی خانه. یکی از رفقای ملا گفت: خدا، قربان حکمتت بروم که رزق و روزی امروز ما را رساندی. ملانصرالدین خیلی پکر شد و گفت: اشتباه نکن! خیلی وقت ها خدا حتی نمی گذارد مال خود آدم از گلویش پایین برود تا چه رسد به مال غیر. این را گفت و همگی را از خانه بیرون انداخت.

تعداد دفعات بازدید: 295