نصیحت پدرانه

روزی ملا دخترش را به یک دهاتی شوهر داد. شب عروسی عده ای از ده آمدند و دختر را بردند. همین که از ده کمی دور شدند دیدند که ملانصرالدین دوان دوان به سمت آنها می آید. تک و طایفه داماد پرسیدند: ملانصرالدین خبری شده؟ اتفاقی افتاده؟ ملا گفت: باید ببخشید راستش یادم رفت دخترم را نصیحت کنم. ملانصرالدین سرش را به گوش دخترش نزدیک کرد و گفت: دلبندم، هر وقت خواستی چیزی بدوزی، یادت باشد اول سر نخ را گره بزنی، وگرنه از سوزن بیرون می رود.

تعداد دفعات بازدید: 349