قربونی کردن ملا

روزی عیال ملا پیراهن شوهرش را شسته بود و آن را روی طناب آویزان کرده بود تا خشک شود. ناگهان باد تندی وزید و پیراهن از روی طناب افتاد. ملانصرالدین زنش را صدا کرد و گفت: خانم! یادت باشد امروز قربونی کنیم. زن پرسید: مگر چه اتفاقی افتاده؟ ملا گفت: چه اتفاقی بالاتر از این که اگر من توی پیراهنم بودم الان هزار بلا سرم آمده بود؟

تعداد دفعات بازدید: 260