کتاب فلسفه

ملا را به مجلس عروسی دعوت کردند. وقتی به آنجا رسید از ترس اینکه مبادا کفشش در این شلوغی گم شود آن را لای دستمالی پیچید و در جیبش گذاشت. مردی که نزدیک ملا نشسته بود گفت: فکر می کنم کتاب نفیسی را توی جیبتان گذاشته اید که این طور از آن مراقبت می کنید! ملانصرالدین گفت: بله همین طور است. پرسید: چه کتابی است؟ ملانصرالدین گفت: کتاب فلسفه. مرد پرسید: از کدام حجره خریده ای؟ ملا گفت: از کفاشی.

تعداد دفعات بازدید: 429