65 ) سخنی که به ابو طالب نیرو داد

رسول اکرم بدون آنکه اهمیتی به پیشامدها بدهد با سرسختی عجیبی در مقابل قریش مقاومت می کرد و راه خویش را به سوی هدفهایی که داشت طی می کرد، از تحقیر و اهانت به بتها و کوتاه خواندن عقل بت پرستان و نسبت گمراهی و ضلالت دادن به پدران و اجداد آنها دریغ نمی کرد. اکابر قریش به تنگ آمدند، مطلب را با ابو طالب در میان گذاشتند و از او خواهش کردند یا شخصا جلو برادر زاده اش را بگیرد یا آنکه بگذارد قریش مستقیما از جلو او بیرون آیند. ابو طالب با زبان نرم هر طور بود قریش را ساکت کرد. تا کار تدریجا بالا گرفت و برای قریشیان دیگر قابل تحمل نبود. در هر خانه ای سخن از محمد صلی الله علیه و آله بود و هر دو نفر که به هم می رسیدند، با نگرانی و ناراحتی سخنان و رفتار او را و اینکه از گوشه و کنار یکی یکی و یا گروه گروه به پیروان او ملحق می شوند ذکر می کردند. جای معطلی نبود. همه متفق القول شدند که هر طور هست باید این غائله کوتاه شود. تصمیم گرفتند بار دیگر با ابو طالب در این موضوع صحبت کنند و این مرتبه جدی تر و مصمم تر با او سخن بگویند.
رؤسا و اکابر قریش نزد ابو طالب آمدند و گفتند: «ما از تو خواهش کردیم که جلو برادر زاده ات را بگیری و نگرفتی. ما به خاطر پیر مردی و احترام تو قبل از آنکه مطلب را با تو در میان بگذاریم متعرض او نشدیم، ولی دیگر تحمل نخواهیم کرد که او بر

خدایان ما عیب بگیرد و بر عقلهای ما بخندد و به پدران ما نسبت ضلالت و گمراهی بدهد. این دفعه برای اتمام حجت آمده ایم، اگر جلو برادر زاده ات را نگیری ما دیگر بیش از این رعایت احترام و پیر مردی تو را نمی کنیم و با تو و او هر دو وارد جنگ می شویم تا یک طرف از پا در آید.»
این اولتیماتوم صریح، ابو طالب را بسی ناراحت کرد. هیچ وقت تا آن روز همچو سخنان درشتی از قریش نشنیده بود. معلوم بود که ابو طالب تاب مقاومت و مبارزه با قریش را ندارد و اگر بنا شود کار به جای خطرناک بکشد، خودش و برادر زاده اش و همه فامیل و بستگانش تباه خواهند شد.
این بود که کسی نزد رسول اکرم فرستاد و موضوع را با او در میان گذاشت و گفت: «حالا که کار به اینجا کشیده، سکوت کن که من و تو هر دو در خطر هستیم.»
رسول اکرم احساس کرد اولتیماتوم قریش در ابو طالب تاثیر کرده، در جواب ابو طالب جمله ای گفت که همه سخنان قریش را از یاد ابو طالب برد، فرمود:
«عمو جان! همین قدر بگویم که اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند که دست از دعوت و فعالیت خود بردارم هرگز بر نخواهم داشت، تا خداوند دین خود را آشکار کند یا آنکه خودم جان بر سر این کار بگذارم.»
این جمله را گفت و اشکهایش ریخت و از پیش ابو طالب حرکت کرد. چند قدمی بیشتر نرفته بود که به دستور ابو طالب برگشت. ابو طالب گفت: «حالا که این طور است، پس هر طور که خودت می دانی عمل کن. به خدا قسم تا آخرین نفس از تو دفاع خواهم کرد.»

تعداد دفعات بازدید: 61