زبان بی ادبی

ملانصرالدین به همراه نوکرش به شهری سفر کرد. یکی از اعیان آنجا او را به ناهار دعوت کرد. سر سفره غذاهای خوشمزه ای گذاشته بودند و میهمانی با شکوهی بود. ملانصرالدین لباس فاخری پوشید و سر سفره نشست و بیش از اندازه غذا خورد بعد کنترل خودش را از دست داد و مرتب از خود باد خارج می کرد. موقع برگشتن نوکرش گفت: جناب ملا! شما کار خوبی نکردید که پیش چنین افراد محترمی این صداها را از خود در آوردید. ملانصرالدین گفت: ای احمق! آنها مال شهر دیگری هستند و زبان ما را نمی دانند، کاری هم که من کردم به زبان آنها نبود که بفهمند.

تعداد دفعات بازدید: 2522