لباس عوضی

روزی ملانصرالدین و پسرش را به دادگاه احضار کردند. ملا و پسرش به آنجا رفتند و همین که دم در رسیدند دربان جلوی آنها را گرفت و گفت: با این لباسها نمی شود پیش حاکم بروید، بروید و لباسهایتان را عوض کنید و بیایید. ملانصرالدین و پسرش رفتند خانه و دیگر نیامدند. چند ساعت بعد ماموری به در خانه ملا آمد و گفت: چرا نیامدید، همه منتظر شما و پسرتان هستند. . ملانصرالدین گفت: قربان، راستش دربان به ما گفت بیاییم و لباسهایمان را عوض کنیم. ما هم آمدیم اما هر کاری کردیم نشد، چون لباس من به تن پسرم گشاد بود و لباس پسرم هم به تن من نمی رفت.

تعداد دفعات بازدید: 320