چابک سوار

روزی عده ای دور هم نشسته بودند و از زرنگی های خودشان تعریف می کردند. نوبت به ملانصرالدین که رسید، گفت: جوانیها خیلی زبر و زرنگ بودم. یکروز اسبی آورده بودند تو میدان اسب دوانی که از شرارت آتش از چشمانش می بارید و هر که نزدیکش می شد شروع می کرد به جفتک زدن و چنان گرد و خاکی راه می انداخت که زهره شیر از هیبتش آب می شد. وقتی دیدم هیچ کس جرات نمی کند نزدیکش شود پاشنه های گیوه ام را ور کشیدم و شروع کردم دور اسب چرخیدن و خوب که گیجش کردم یک دفعه چنگ انداختم طرف افسارش. حرف های ملا مه به اینجا رسید دو نفر از رفقای ایام جوانیش وارد مجلس شدند. تا چشم ملا به آنها افتاد گفت: ولی هر قدر به خودم قوت قلب دادم دیدم دل و جراتش را ندارم سوارش بشوم.

تعداد دفعات بازدید: 325