مردم مهربان

روزی ملانصرالدین از جلوی دکان حلوا فروشی می گذشت. یک دفعه بد جوری هوس حلوا کرد، طاقت نیاورد و وارد دکان شد و شروع به حلوا خوردن کرد و بعد هم راهش را کشید و رفت. صاحب دکان نگاهی به ملا کرد و گفت: پس پولش کو؟ ملا نصرالدین جیبهای خالیش را نشان داد و گفت: از پول خبری نیست. صاحب دکان چوبی برداشت و شروع به زدن ملانصرالدین کرد. ملا هم از فرصت استفاده کرد و تند تند حلوا می خورد و می گفت: به به ! عجب شهر خوبی، چه مردم مهربانی دارد، به زور شیرینی و حلوا به خورد آدم می دهند.

تعداد دفعات بازدید: 347