چینی بندزن

روزی ملانصرالدین بازار رفت و قوری قشنگی خرید . داشت برمیگشت که به فکر فرو رفت و پیش خودش گفت : اگر این قوری را بردم خانه و آن وقت افتاد شکست آن وقت چه میشود ؟ بعد خودش در جواب خودش گفت : چاره ای ندارم جز اینکه آنرا بیاورم بازار و بدهم چینی بند زن آنرا بند بزند . پس بهتر است که همین حالا که در بازار هستم و چینی بندزن هم در دسترس است قوری را بدهم برایم بند بزندو خیال خودم را راحت کنم که دیگه نمی خواهم برگردم . ملانصرالدین هرچه فکر کرد دید راهی بهتر از آن بنظرش نمی رسد و بعد قوری را به زمین زد و تکه هایش را برد پیش چینی بندزن تا برایش بند بزند .

تعداد دفعات بازدید: 320