احمق تر از ملا

از ملانصرالدین پرسیدند: در دنیا احمق تر از خودت دیده ای؟ ملانصرالدین گفت: آری، روزی می خواستم برای اتاق خودم در بسازم. استاد نجاری آوردم و از او خواستم در را برایم بسازد اما نجار هیچ وسیله ای برای اندازه گرفتن نداشت، بنابراین دستهایش را باز کرد و در را اندازه گرفت و همان طور با دستهای باز به سمت مغازه رفت. در راه سرش را بالا گرفته بود که کسی به او نخورد تا مبادا اندازه او بهم بخورد. همان طور که سرش بالا بود درون چاهی افتاد.مردم بالای سر او آمدند و گفتند دستت را بده تا کمکت کنیم و تو را از چاه بیرون بیاوریم. نجار گفت: دستم را نگیرید که اندازه خراب می شود. ریشم را بگیرید و مرا بیرون بیاورید. من آن نجار را احمق تر از خودم دیدم.

تعداد دفعات بازدید: 419