مردن ملا

روزی ملا نصرالدین در بیرون شهر قدم می زد که ناگهان حالت عجیبی به او دست داد. ملا با خودش گفت: غلط نکنم دارم می میرم. بی معطلی روی زمین و رو به قبله دراز کشید ولی هر چه منتظر شد کسی از آن نزدیکیها رد نشد.ملا با خودش گفت: اگر اینجا استخوانهای آدم را لاشخورها بخورند کسی نیست به خانواده ام خبر بدهد. سپس ملا با اوقاتی تلخ بلند شد و سراغ زنش رفت و گفت: ای زن، تو کجایی! خیلی وقت است که من در فلان جا مرده ام ولی هیچ کس نمی داند که من مرده ام. ملا این را گفت و دوباره با عجله برگشت و سر جای خود به دراز خوابید. عیال ملا با شنیدن این خبر به سر و صورت خودش زد و شروع کرد به شیون کردن.همسایه ها با شنیدن ناله های زن ملا به سراغش رفتند و علت گریه و زاریش را پرسیدند.زن ملا به زحمت جلو گلویش را گرفت و گفت: ملای بیچاره در فلان جا مرده و کسی نیست جنازه اش را از زمین بردارد.یکی از همسایه ها پرسید چه کسی برایت خبر آورده؟ زن ملا جواب داد: مگر آدم بی کس و کار تری جز خود ملا پیدا می شود؟ طفلک فلک زده چون کسی را نداشت خودش خبر مرگش را آورد.

تعداد دفعات بازدید: 316