مهمان نوازی ملانصرالدین

روزی ملانصرالدین از دشتی می گذشت که دید گوسفندی تک و تنها سرگردان است. گوسفند را گرفت و به خانه برد و آن را کشت و همسایه هایش را برای شام دعوت کرد. شام که تمام شد یکی ازمهمانها گفت: ملا! بگو این گوسفند چاق و چله را از کجا پیدا کردی که این طور حاتم طائی شدی و میهمانی دادی؟ . ملانصرالدین گفت: حیوانکی توی دشت سرگردان بود. یکی از مهمانها گفت: جناب ملا! این کار دزدی است. گناه دارد و در روز قیامت بازخواست می شوی. ملانصرالدین گفت: اگر شماها دهانتان قرص و محکم باشد روز قیامت همه چیز را انکار می کنم. مهمانها گفتند: ملا! مگر می شود، خداوند در روز قیامت گوسفند را زنده می کند و حیوان به زبان می آید و آبرویت را می برد. . ملانصرالدین گفت: اگر زنده شد خودم او را می برم پیش صاحبش و آن را تحویل می دهم و سر و ته قضیه را هم در می آورم.

تعداد دفعات بازدید: 348