بلبل خوش آواز

روزی ملانصرالدین از باغی می گذشت که چشمش به درخت آلویى افتاد. دهانش آب افتاد و کنترل خودش را از دست دادو از درخت بالا رفت. باغبان از راه رسید و ملا را بالای درخت دید. فریاد زد: آهای بالای درخت چکار می کنی؟ ملانصرالدین گفت: من بلبل هستم و بلبل هم جایش بالای درخت است.باغبان از جواب ملا خنده اش گرفت و گفت: حالا که تو بلبل هستی باید برایم کمی آواز بخوانی. ملا هم از خدا خواسته با صدای نکره ای شروع به خواندن کرد. باغبان گوشهایش را گرفت و گفت: تو چطور بلبلی هستی که صدایت از کلاغ هم بدتر است؟ ملانصرالدین جواب داد: بلبلی که از آلوهای نارس و بد مزه درخت تو بخورد فکر نمی کنم صدایش بهتر از این بشود.

تعداد دفعات بازدید: 478