شتر و پولهای ملا نصرالدین

ملا نصرالدین چند روزی بود که در این فکر بود که پولهایش را کجا بگذارد که دست هیچکس به آن نرسد . کمی فکر کرد و بالا خره نیمه های شب بیل و کلنگ را برداشت و رفت در باغچه حیاط خانه اش گودالی کند و پولهارا درون آن گذاشت . اما زود از این کار خود پشیمان شد و خیالات به سرش زد که شاید سرو صدای کلنگ به گوش همسایه ها رسیده باشد و موضوع بر ملا شود . ملانصرالدین با خودش گفت : خوب شد فکرم را کار انداختم والا دزد می آمد و تمام دار و ندارم را می برد و مرا به روز سیاه می نشاند . بعد پولهایش را از توی گودال در آورد و برد یک جای دیگر پنهان کرد اما باز هم خیالش راحت نشد . چند بار جای پولها را عوض کرد و بار آخر پولها را توی خورجین ریخت و رفت بالای تپه . خورجین را بست نوک چوب بلندی و ته چوب را فرو کرد و برگشت با خیال راحت خوابید . از قضا دزدی ملا را زیر نظر گرفته بود و همین که موقع را مناسب دید رفت خورجین را خالی کرد و به جای پولها پهن شتر گذاشت . چند روزبعد ملا رفت سراغ خورجین و خواست کمی پول بردارد که دید خبری از پول نیست . ملانصرالدین از این ماجرا متعجب مانده بود ، با خودش گفت : عجب چیز غریبی !شتر از کجا رفته آن بالا و توی خورجین خودش را راحت کرده ؟!!

تعداد دفعات بازدید: 337