بدهی ملا

ملانصرالدین به بقال سر کوچه بیست و سه دینار بدهکار بود. یک روز که ملا در مغازه دوستش نشسته بود مرد بقال او را دید و گفت: یا طلب مرا بده، یا همین جا آبرویت را می برم. ملا پرسید: مگر من به تو چقدر بدهکارم؟ بقال پرسید: بیست و سه دینار. ملا گفت: خیلی خوب، فردا ده دینارش را می دهم و پس فردا هم ده دینار دیگرش را حالا بگو ببینم دیگر چقدر مانده. بقال گفت: سه دینار. ملانصرالدین گفت: مرد گنده، تو خجالت نمی کشی به خاطر سه دینار آبروی مرا می بری.

تعداد دفعات بازدید: 301