فروش خر ملا

روزی ملا خرش را برد به بازار و به دست دلادلی سپرد تا آن را بفروشد و بعد خودش به کناری رفت و به تماشا نشست . مرد دلال شروع کرد به تعریف کردن که ای مردم ! به جانم قسم که هر که این خر را بخرد بداند که نانش توی روغن است ، چون مثل این خر توی همه دنیا پیدا نمی شود . ملانصرالدین وقتی تعریفهای دلال را شنید: با خودش گفت : حالا که اینطور است چرا خودم این خر را نخرم . بلند شد و رفت پیش مرد دلال و بعد از کلی چانه زدن خر خودش را خرید و به خانه رفت و تمام ماجرا را برای زنش تعریف کرد . زن ملانصرالدین گفت : من هم امروز خیلی شانس آوردم. ملا گفت : بارک الله ، بگو ببینم چه شانسی آوردی ؟ زن گفت : وقتی می خواستم از شیر فروش شیر بخرم یواشکی دستبند طلایم را انداختم توی ترازوی شیرفروش . شیرفروش هم نفهمید و من به او کلک زدم و به اندازه دستبندم شیر اضافی به من داد و بعد هم ترازو و دستبند را جمع کرد و رفت . ملانصرالدین گفت : مرحبا به زن زرنگ و باهوش! من با خرید خرم و تو با خرید شیر ، توانستیم با زرنگ بازی کاری کنیم که خرج و برجمان جور شود و زندگیمان به خوبی و خوشی بگذرد .

تعداد دفعات بازدید: 716