الاغ خریدن ملا

ملانصرالدین داشت به طرف بازار مال فروشها می رفت که در راه رفیقی او را دید بعد ایستاد و با ملا احوالپرسی کرد. دوست ملا گفت: جناب ملا! به سلامتی کجا می روی؟ ملانصرالدین گفت: دارم می روم برای خودم خری بخرم. دوستش گفت: بگو انشاالله. ملا گفت: عجب آدمی هستی تو! پول نقد در جیب من است و خر هم حی و حاضر در بازار، دیگر چه لزومی دارد بگویم انشالله. بعد راهش را گرفت و رفت. به میدان مال فروشها که رسید خر مورد نظرش را انتخاب کرد دست کرد تو جیبش دید دزد همه پولهایش را برده. ملا دست از پا درازتر راه افتاد طرف خانه و در راه باز همان دوستش را دید. دوست ملا پرسید: جناب ملا! چی شده مگر نمی خواستی خر بخری؟ ملا با عصبانیت جواب داد: انشالله دزدی جیبم را زد و انشالله خدا تو را لعنت کند که سر راه من قرار گرفتی و با حرفهای شومت باعث شدی پولم را از دست بدهم و انشالله سالم برسم خانه، انشالله خانه ام سر جایش باشد. دوست ملا گفت: به جای همه اینها همان اول یک انشالله می گفتی و خیال خودت را راحت می کردی.

تعداد دفعات بازدید: 396