آدم بی سر

روزی ملانصرالدین و دوستانش به شکار رفتند . اما بعد از کلی این ور و اون ور و از کوه بالا رفتن دست خالی مانده بودند. در همین حین چشماش به گرگی افتاد . اما گرگ تا آنها را دید پا به فرار گذاشت و رفت توی لانه اش. دوست ملا که نمی خواست دست خالی به خانه برگردددست بردار نبود . سرش را کرد توی لانه گرگ ، اما بیرون نیامد و تا مدتی همانطور مانده بود . ملا وقتی دید دوستش بیرون نم آید پاهای او را بیرون کشید ولی دید دوستش بدون سر بیرون آمد. ملا زود خودش را به شهر رساند و به خانه دوستش رفت و از زنش پرسید:ببینم همشیره صبح که شوهرت از خانه بیرون رفت سرش را برداشته بود یا توی خانه جا گذاشته بود؟!!

تعداد دفعات بازدید: 373