چشمه دیوانه

روزی ملانصرالدین در بیابانی می رفت. خیلی احساس تشنگی می کرد که ناگهان چشمه آبی دید و خود را به آن رساند. دید که جلوی آب را با چوبی بسته اند. ملا چوب را برداشت که یکدفعه فشار آب زیاد شد و تمام هیکل ملا را خیس کرد. ملا عصبانی شد و به آب گفت: همین دیوانه بازی ها را در آورده ای که چوب را در آورده ای که چوب را در یک جایت چپانده اند!

تعداد دفعات بازدید: 405