فکر بکر ملانصرالدین

روزی یکی از شاگردان ملا کنار حوض نشسته بود و داشت وضو می گرفت. ناگهان سکه ای از جیبش افتاد و رفت ته حوض. شاگرد دنبال چیزی می گشت تا با آن سکه را از ته حوض در بیاورد. در همین موقع ملانصرالدین وارد حیاط شد و شاگردش را دید که داشت با عصا به ته حوض می زد. ملا از چند و چون قضیه با خبر شد. بعد از کمی فکر کردن گفت: حالا من راهی به تو نشان می دهم که زودتر به سکه ات برسی. بعد ملانصرالدین گفت: سر عصا را با آب دهانت خیس کن بعد آن را توی حوض ببر وقتی که سکه به ته عصا چسبید آن را در بیاور.

تعداد دفعات بازدید: 329