درس زندگی

روزی ملانصرالدین به زنش گفت: امروز ظهر مهمان داریم و از همین حالا به فکر ناهار باش. زن ملا با اوقات تلخی گفت: این چه وقت مهمان دعوت کردن است؟ می دانی که اول باید بروم مادرم را بیارم که مراقبت بچه ها باشد، بعد هم باید سری به خواهرم بزنم، موقع برگشتن از خانه خواهرم باید به بازار مسگرها بروم و دیگی را که داده بودم سفید کنند بیاورم. از این گذشته چیزی در خانه نداریم که با آن ناهار درست کنم. ملانصرالدین گفت: من هم برای همین امروز رفیقم را دعوت کرده ام که ناهار را اینجا بخورد چون می خواهد زن بگیرد، می خواستم درسی به او بدهم که سر عقل بیاید و خودش را بیچاره نکند.

تعداد دفعات بازدید: 269