زن زشت

شبی ملانصرالدین از زنش قهر کرد و رفت گوشه ای خودش را به خواب زد. زن ملا رفت سراغ آینه و چهره زشت خودش را توی آن نگاه کرد و گریه کنان گفت: اگر من زن زیبایی بودم این قدر شوهرم با من نامهربانی نمی کرد. ملا که خوابش نبرده بود از توی رختخواب بلند شد و نشست و شروع کرد، های های گریه کردن. زن ملانصرالدین هول شد و سریع رفت پیش ملا و گفت: قربانت بروم چه شده؟ چرا یک دفعه زدی زیر گریه؟ ملا گفت: دارم به حال زار خودم اشک می ریزم، تو یک بار صورت خودت را در آینه دیدی و گریه ات گرفت، حالا ببین من که سالها تو را می بینم و معلوم نیست تا کی این امر ادامه داشته باشد چطور میتوانم برای بخت بد خودم گریه نکنم؟

تعداد دفعات بازدید: 394