عجب احمقی

شبی زن ملا در خواب شروع کرد به حرف زدن. ملانصرالدین او را بیدار کرد و گفت: چی شده؟ زن گفت هیچی ملا، خواب بدی دیدم. ملانصرالدین گفت:چه خوابی دیدی. زن گفت: خواب دیدم از جای بلندی پرت شدم پایین و در جا مردم.بعد در و همسایه ها دور و برم جمع شدند و جنازه ام را با گریه و زاری برداشتند و بردند قبرستان و داشتند خاکم می کردند که تو بیدارم کردی. . ملانصرالدین گفت:عجب احمقی بودم که تو را در چنین موقعیت مناسبی بیدار کردم!

تعداد دفعات بازدید: 277