چی گفتم چی شنیدی

خر ملانصرالدین مرده بود. روزی ملا برای کاری عازم یکی از شهرهای اطراف شد. هوا گرم بود و ملا داشت از فرط خستگی از پا می افتاد. در راه نشست تا کمی استراحت کند. با خودش زمزمه کرد: خدایا میشه یک خری برای من بفرستی تا من از این همه مشقت پیاده روی خلاص شوم. هنوز دعای ملا تمام نشده بود که یک دفعه مرد بلند بالایی در حالیکه افسار یک کره خر را گرفته بود از دور پیدایش شد. وقتی به ملا رسید گفت: آهای بیکاره، اینجا نشسته ای که چی، زود باش بیا و این کره خر مرا کمی کول بگیر که از فرط خستگی نای راه رفتن ندارد. ملا که از هیبت مرد ترسیده بود اطاعت کرد و کره خر را به دوش گرفت. در راه با خودش گفت: خدایا من چی گفتم تو چی شنیدی من گفتم یه چیزی بفرست که ازش سواری بگیرم تو چیزی فرستادی که از من سواری گرفت!!

تعداد دفعات بازدید: 278