آدم عاقل

روزی ملانصرالدین الاغش را برد تا در بازار بفروشد. به دلالی گفت : اگر بتوانی این الاغ چموشم را برایم بفروشی انعام خوبی به تو میدهم. دلال افسار الاغ را گرفت و رفت وسط بازار و شروع کرد به تعریف کردن از الاغ و اینقدر ازچالاکی و نجابت و سلامت الاغ تعریف کرد ملا پشیمان شد و با خودش گفت : مگر هیچ آدم عاقلی چنین مالی را از دست میدهد. سریع افسار الاغ را از دست دلال بیرون کشید و خوشحال به سمت خانه به راه افتاد.

تعداد دفعات بازدید: 359