شوق دیدار

روزی ملانصرالدین از خواب بیدار شد. هنوز لباسهایش را نپوشیده بود که شنید چند نفر سوار گاری شده اند و می خواهند به شهری بروند که قوم و خویشهای ملا در آنجا هستند. ملانصرالدین که مال مفت پیدا کرده بود، همان طور لخت سوار گاری شد و به آن شهر رسید. جماعتی که شنیده بودند ملا را به شهر آنها می آید گوشه ای جمع شده بودند تا او را ببینند. تا ملا را دیدند تعجب کردند و هاج و واج او را نگاه کردند. ملا که تعجب آنها را دیده بود با خونسردی گفت: شوق دیدار شما به من رخصت لباس پوشیدن نداد.

تعداد دفعات بازدید: 1911