من اونم یا اون من

ملانصرالدین گوسفند پیری داشت که دیگه به دردش نمی خورد. یک روز زن ملا که از دست علف دادن به اون خسته شده بود گفت: ملا زود باش حاضر شو و این گوسفند را ببر بازار و در عوض برای من قند و نمک و چای و حنا و صابون و گل سر شور بخر و بیا. در همین اثنا مرد رندی از کنار خانه آنها می گذشت و حرفهای آنها را شنید. آهسته به دنبال ملا به راه افتاد. در راه ملا ایستاد تا کمی استراحت کند و چرت کوتاهی بزند. بنابراین طناب گوسفند را به دستش بست و خوابید. مرد از فرصت استفاده کرد و طناب را از دست ملا باز کرد و به دست خودش بست و کنار ملا دراز کشید. ملا وقتی که از خواب بیدار شد دید که مردی کنارش خوابیده و طناب گوسفند هم در دست اوست. با خودش گفت: من اینم یا این من. آخر سر هم به نتیجه نرسید. مرد را از خواب بیدار کرد و گفت: آهای تو کی هستی. مرد گفت: خوب معلومه من ملا هستم.ملا پرسید: پس من کی هستم؟ مرد گفت: خوب معلومه تو هم من هستی. خلاصه ملا هم باور کرد که جای آنها عوض شده. مرد هم گوسفند را برداشت و به بازار برد و فروخت و سفارشات زن ملا را گرفت و رفت به خانه ملا، ملا هم که باورش شده بود جای آن مرد است به خانه او رفت. زن ملا وقتی مرد رند را دید او را با لگد از خانه بیرون انداخت ولی زن مرد رند با ملا چه کرد الله اعلم.

تعداد دفعات بازدید: 321